إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي
پيشگفتار 55
فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )
دشوار بوذ صحبت آنكس جستن * كو را تو نبائى و ترا او بايذ » ص 66 « تو فارغى كى هرگز بار منت هيچكس سفت تو نفرسوده است و طوق گران امتنان ايشان گردن تو نيازموذه : به ناخن سنگ بركندن ز كهسار * به از حاجت بنزد ناسزاوار » ص 112 « علامت هلاك خوذ در ناصيهء نامبارك او معاينه ديذ دوذ اندوه از روزن دماغ او بآسمانه آسمان پيوست با خوذ گفت « من اكل القلايا صبر على البلايا » چون چشيدى حلاوت گاذن * بكش اكنون مشقت زاذن » ص 126 « هر محنتى را شاذئى در پسست و هر دردى را درمانى در عقب . نوميذ مشو مگو كى اوميذ نماند * كس در غم روزگار جاويذ نمانذ « بكثرت مال و خصب حال و فراغ بال و رفاغت عيش و غزارت نعمت بر همه سابق بوذه و امروز سائل و عافى و درويش و محتاج نوالهء گشته . آن روز فلك را چو در آن شكر نكردم * شايذ اگر امروز بذينش نكنم عيب » ص 144 « بنگر كى اين در چه لذت بوذ و آن در چه محنت و اين بر كذام ذروه و آن در كدام حفره داند آن كس كى او خردمندست * كى ازين بانگ تا بدان چندست » ص 201 « تا بدانى كى مصادقت جهال عاقبتى وخيم دارذ و مجالست اوباش خاتمتى ذميم چنانك حكيم گفت صحبت ابلهان چو ديك تهى است * كز درون خالى از برون سيهى است » ص 222 « و اين مواعظ بر نفس او همان تأثير مينموذ كى زخم منقار مرغ در كوهى بلند . مرغى بسر كوه نشست و برخاست * بنگر كى در آن كوه چه افزود و چه كاست » ص 222 « چندانك بهروز نصيحت بيش مىكرد ، بهرام بر باطل اصرار بيش مىنموذ و بر جهل بيش مىستيهيد . جاهل نكنذ كار بگفت عاقل * هرگز نشوذ بحيله مدبر مقبل » ص 227 « . . . حميت بر طبيعت متنمر بهرام غالب گردذ و حسد بر طينت شوخ او دست يابذ